صعود و سقوط «خود» در فلسفه غربی
مفهوم «خود» در فلسفه غربی دستاوردی بزرگ محسوب میشود اما هنگامی که به عنوان چهارچوبی جهانشمول برای تحلیل فرهنگها به کار میرود، به ابزاری برای قوممداری علمی تبدیل میشود. انسانشناسی معاصر باید این پرسش اساسی را طرح کند: آیا میتوان مفاهیم ریشهدار در تاریخ فکری غرب را بدون بازبینی انتقادی به عنوان ابزار تحلیل فرهنگهای دیگر به کار برد؟

صعود و سقوط مفهوم «خود» در فلسفه غربی
مفهوم «خود» در فلسفه غربی مسیری پر فراز و نشیب را پیموده است که از طلوع آن در دوره رنسانس تا افول آن در عصر پستمدرنیسم ادامه یافته است. این مفهوم اگرچه در بستر تمدن غرب دستاوردی بزرگ محسوب میشود، اما هنگامی که به عنوان چهارچوبی جهانشمول برای تحلیل همه فرهنگها به کار میرود، به ابزاری برای قوممداری علمی تبدیل میشود.
مراحل تکامل مفهوم خود در غرب
- طلوع خود: از رنسانس با فیلسوفانی مانند هابز (خود به مثابه موجودیت مادیگرا)، روسو (خود طبیعی) و لاک (خود خودآگاه) آغاز شد
- اوج خود: در اندیشه کانت (خود استعلایی) و هگل (خود به مثابه روح جهانی) به اوج رسید
- شک و تردید: با شوپنهاور (اراده کور) و نیچه (مرگ خود متافیزیکی) آغاز گردید
- افول خود: در پدیدارشناسی هایدگر و پستمدرنیسم فوکو به اوج رسید
گانانات اوبیسکر این مفهوم را «اقتباس بسیار رادیکالی از ذهنیتهای دیگر در قالب بازیهای زبانی آنگلو-آمریکایی» میداند
اونی ویکان تأیید میکند که در زبان اسکاندیناوی واژهای معادل «self» به عنوان اسم وجود ندارد
نتیجهگیری
راه حل، نه در طرد میراث فکری غرب، بلکه در به رسمیت شناختن محدودیتهای تاریخی-فرهنگی آن و گشودن فضا برای مفهومپردازیهای جایگزین از هستی انسان است. انسانشناسی معاصر نیازمند گفتوگویی واقعی بین فرهنگهاست که در آن اندیشه شرقی و دیگر سنتهای فکری به رسمیت شناخته شود.

