کیمیای رهایی؛ نقشه راه اقبال لاهوری برای شکست استعمار از طریق مانیفست بیخودی
مقاله به تحلیل اندیشههای فلسفی علامه اقبال لاهوری میپردازد با تمرکز بر مفهوم «دیالکتیک خود» و نقش آن در رهایی از استعمار. نویسنده نشان میدهد که چگونه اقبال با تلفیق سنت اسلامی و مدرنیته، پارادایمی نوین بر پایه «اگزیستانسیالیسم الهی» بنا نهاده است.
دیالکتیک خود در اندیشه اقبال لاهوری
مقاله حاضر به تحلیل فلسفه وجودی علامه محمد اقبال لاهوری میپردازد با تمرکز بر مفهوم «خودی» و «بیخودی» به عنوان کلید فهم رابطه انسان با خدا، جهان و دیگری. نویسنده محمدرضا لبیب نشان میدهد که اقبال در آثارش مانند اسرار خودی و رموز بیخودی، انسان را موجودی میداند که در سیر تعالی و در نسبت دیالکتیکی با «دیگری» معنا مییابد.
اصول بنیادین فلسفه اقبال
- معرفتشناسی رابطهای: شناخت «خود» از مسیر شناخت «دیگری» میگذرد
- فراروی از ثنویت فرد و جمع: فردیت باید در جمعگرایی ذوب شود تا به کمال برسد
- عشق به مثابه ابزار شناخت: نیروی پیونددهندهای که امکان درک حقیقت دیگری را فراهم میکند
«خودی در بند خود نتواند زیست که بی دیگر، وجودش ناپدید است»
«فنا در او، عین دوام است بدین سان، رابطه خود و دیگری در اندیشه اقبال از سطح روانشناختی فراتر رفته»
این مقاله نشان میدهد که فلسفه اقبال را میتوان نوعی «اگزیستانسیالیسم الهی» دانست که در آن خود و دیگری در پیوندی عاشقانه به سوی کمال الهی حرکت میکنند.

