روایت یک روز ناتمام در کرمانشاه؛ از خنده تا شهادت در دره دراز
شرح یک دورهمی دوستانه در پارک دولتآباد کرمانشاه که در پی فراخوانها به درگیری خونین در «دره دراز» تبدیل شد و منجر به شهادت نیروهای مدافع شد.
روایت تلخ یک روز ناتمام در دره دراز
این گزارش، روایتی شخصی از یک روز عادی در محله دولتآباد کرمانشاه است که به شکلی ناگوار به یک واقعه خونین در منطقه «دره دراز» گره خورد. در حدود ساعت ۹:۳۰ صبح، جمعی از دوستان در پارک تجمع کرده بودند و با حضور نوجوانان محلی و طلبهای به نام «حاج علی»، فضای شادی برقرار بود. شخصیتهایی مانند «محسن صافکار»، صافکار حرفهای که با شوخیهای تکراری فضای محفل را شاد میکرد، و «اکبر»، دانشجوی مکاترونیک که به کمک یک نوجوان در درس ریاضی پرداخته بود، تصویری از رفاقت و آرامش را ترسیم میکردند. در میان این خوشیها، بحثهایی پیرامون مسائل اقتصادی و گرانی نیز مطرح میشد.
ظهر، فضا آرامتر شد و برخی برای نماز و استراحت به سمت گردان امام حسین(ع) رفتند. در آنجا، نگارنده مجدداً با «میثم جمالی»، یکی یاران سابق مدافع حرم، دیداری کوتاه داشت که این دیدار تبدیل به آخرین وداع شد. پس از استراحت کوتاه در محیط گردان، اواخر بعدازظهر، گزارشگر به همراه فرماندهان و نیروها برای گشتزنی به خیابانها اعزام شدند. در خیابان «دره دراز»، اوضاع به سرعت تغییر کرد و بوی «فتنه» بلند شد.
تبدیل رفاقت به نبرد
جمعیت زیادی در انتهای کوچهها تجمع کرده و شعارهای ساختارشکنانه سر دادند. درگیریها با پرتاب سنگ و مواد منفجره دستساز (اکلیل) آغاز شد. نیروهای انتظامی و سپاه در مقابل، تلاش میکردند جمعیت را متفرق کنند اما با موج حملات سنگین مواجه شدند. فرماندهی بر حفظ آرامش و جلوگیری از درگیری کور تاکید داشت، در حالی که درگیریها شدیدتر میشد.
«سنگ و مواد منفجره دستساز (اکلیل) مثل تگرگ بر سر نیروها و خودروهای عبوری میبارید.»
با تاریک شدن هوا، صدای شلیک گلولههای جنگی اوج گرفت. اولین نیروی انتظامی با اسلحه ساچمهزن پلاستیکی هدف قرار گرفت و سقوط کرد. شدت آتش به حدی بود که آمبولانس نیز مورد هدف قرار گرفت و پیکر زخمی یک نیرو برای مدتی طولانی روی زمین ماند تا با جانفشانی عقب کشیده شود و خبر شهادت او همه را شوکه کرد. میثم جمالی، رفیق محجوبی که ظهر دیده شده بود، نیز هدف گلوله قرار گرفت و شهید شد. فرمانده نیروها، «حاج یحیی»، نیز مجروح و راهی بیمارستان شد.
«ما با دست خالی، باتوم و نهایتاً اشکآور، در برابر گلولههای جنگی ایستاده بودیم.»
نیروهای مهاجم از تیراندازی دقیق به قلب و سر نیروها نشان میدادند که تکتیراندازهای ماهری در بین آنها حضور دارند. در اوج دلشکستگی و اندوه، راوی از «محسن صافکار» خواست تا جوک بیمزهای تعریف کند تا فضای سنگین شکسته شود. واکنش محسن، مملو از اندوه بود: «یکی خواست بره تونس... نتونست...» اشارهای کنایهآمیز به شهادت رفقا. آن شب، خندهها و رفاقتهای ساده در پارک به بغض و خون در «دره دراز» تبدیل شد و خاطرهای ناتمام از دست دادن جوانان بر جای گذاشت.

