بنیادگرایی دینی محصول تجدد است، نه میراث گذشته
تحلیل دیدگاه یورگن هابرماس درباره بنیادگرایی دینی؛ این پدیده نه بازمانده گذشته، بلکه نتیجه تنشهای درونی جهان مدرن و سکولاریسم است که نیاز به ترمیم معنا را برآورده میسازد.

بنیادگرایی دینی: محصول درون تجدد است نه میراث گذشته
بحث بنیادگرایی دینی و افراطگرایی مذهبی اغلب بهاشتباه بهعنوان واکنشی انتقامجویانه از سوی دوران پیشامدرن علیه حال تلقی میشود؛ گویی سنتهای کهن با خشم سرکوبشدهای سر برآورده باشند. با این حال، فیلسوف برجسته اروپایی، یورگن هابرماس، در تحلیلی عمیق استدلال میکند که این تصور کاملاً وارونه است. او در سخنرانی «ایمان و معرفت» بیان کرد که بنیادگرایی یک پدیده «تمامعیار متجدد (/مدرن)» است که از دل تنشهای درونی جهان عرفی و جهانیشده کنونی نشأت میگیرد. هابرماس به این نکته اشاره میکند که عاملان بنیادگرا از تازهترین فناوریهای ارتباطی و ابزارهای مدرن سازماندهی و رسانه برای پیشبرد اهداف خود استفاده میکنند؛ این ترکیب فناوریهای پیشرفته با ادعاهای حقیقت مطلق پیشامدرن، افراطگرایی معاصر را بسیار خطرناک میسازد.
هابرماس معتقد است که ریشههای بنیادگرایی در فرایند «تجدد (مدرنیته)» نهفته است. در اروپای غربی، عرفیسازی (سکولاریزاسیون) بهآرامی و تدریجی طی قرون رخ داد و نهادهای دینی و سیاسی فرصت سازش و بازتفسیر سنتها را داشتند. اما در بسیاری از نقاط دیگر، تجدد بهصورت ناگهانی و آمرانه، مانند نمونهی تغییر لباس در ایران دوره پهلوی اول، وارد شد. این تجدد آمرانه (اجباری) باعث شد که نهادهای سنتی سریعتر از آنکه منابع جایگزینی برای معنا و هویت فراهم شود، فروپاشند. علم که جهانبینی غالب تجدد است، تنها به چرایی و چگونگی کارها پاسخ میدهد اما نمیتواند به پرسشهای اساسی پیرامون معنای زندگی یا تعیین اهداف و ارزشها بپردازد. این خلأ معنایی، فرصتی برای بنیادگرایی فراهم میکند تا قطعیت، تعلق و روایتی کیهانی را ارائه دهد که نظامهای سکولار قادر به ارائهاش نیستند.
شکافهای ناشی از تجدد و بحران هویت
تجدد باری سنگین بر دوش نهاد دین قرار میدهد، به طوری که مؤمنان همواره مجبور به توجیه باورهای خود در برابر جهان علمزده هستند. در مقابل، افراد سکولار نیازی به چنین توجیه مداومی ندارند. تجدد بسیاری از نهادهای سنتی، از جمله خانواده بزرگ را دگرگون کرده و اغلب بدلی برای آن ارائه نمیدهد، که این خود منجر به افزایش تنهایی و گذراندن اوقات در فضای مجازی میشود. افزون بر این، بحران هویت نیز از پیامدهای تجدد است؛ از آنجا که هویت افراد از تعلق به گروهها، ملت و جهانبینیها شکل میگیرد، سستی بنیادهای هویتساز سنتی، هویتیابی فردی را دشوار میسازد. زندگی «افسونزدایی» شده، کارآمد است اما از نظر وجودی تهی است و وعدههای مطلقگرایانه جنبشهای بنیادگرا تلاشی برای ترمیم این جهان اخلاقی از هم گسیخته به نظر میرسد.
«بنیادگرایی نه بازمانده قرون وسطاست، بلکه پدیدهای «تمامعیار متجدد» است که از دل تنشهای درونی جهان عرفی و جهانیشده امروز بیرون آمده است.»
«تجدد بسیاری از شکافها را ایجاد میکند بدون آنکه آن را حل کند: نهاد دین که میتواند معنا تولید کند... به حاشیه رانده میشود و تجدد هیچ گزینه بدیلی برای آن ارائه نمیدهد.»
درمان پساعرفی (Post-Secular)
هابرماس پیشنهاد میکند که جهان باید به سمت وضعیتی «پساعرفی» حرکت کند. این رویکرد بر یادگیری متقابل میان شهروندان دینی و عرفی تأکید دارد. شهروندان دینی باید باورهای خود را در قالب زبانی قابل فهم برای همگان ترجمه کنند، در حالی که شهروندان عرفی باید بپذیرند که سنتهای دینی هنوز حامل منابع اخلاقی و انگیزشی ارزشمندی هستند. افراطگرایی زمانی رخ میدهد که تجدد معنا را سریعتر از آنکه بتواند آن را بازسازی کند، از هم میگسلد و دین سرکوبشده بهجای تأمل، با خشم پاسخ میدهد. هدف نهایی، بیرون راندن ایمان از عرصه عمومی نیست، بلکه ایجاد پلی برای دیالوگ و درک متقابل است.

