خیابانها فهمیدند تاریخ عوض شده است/ ساواک بیپدر شد
شرح لحظات تاریخی پس از خروج شاه از ایران، بر اساس روایتهای کتاب «لحظههای انقلاب» سید محمود گلابدرهای شامل شور و هیجان مردم، سرنوشت ارتش و نگرانیهای پس از آن.
روایتهای خیابانی از روز رفتن شاه
واقعه ۲۶ دی ۱۳۵۷، روز رفتن شاه، یکی از نقاط عطف تاریخ معاصر ایران است. برای نسلهای امروز، درک عمق هیجانات، شعارها و تحولات آن روزها تنها از طریق بازخوانی دقیق خاطرات و روایتها، مانند آنچه در کتاب «لحظههای انقلاب» سید محمود گلابدرهای آمده، میسر است. این اثر گزارشی زنده از موج عظیم مردمی است که خیابانها را فرا گرفته بودند؛ جایی که تانکها زیر پای جمعیت قرار گرفتند و شعارها از «شاه رفت» به «شاه در رفت» تغییر یافت. فضای شهر مملو از ولوله و خروشی بود که نماد فروریختن یک نظام استبدادی بود. رانندگان ماشینها با هیجان در اتوبانها به سمت تهران حرکت میکردند، در حالی که مردم بر روی سقف وسایل نقلیه میرقصیدند و تفنگهای به دست آمده از سربازان را به اهتزاز درمیآوردند، نشانی از فروپاشی قدرت نظامی.
«باورکردنی نیست. شاه رفت. شاه رفته. شاهنشاه آریامهر... حالا با دمهای دهانهای یک مشت گداگشنه به قول خودش فقیر و بدبخت و عقب مانده و سروصدای یک عده بچههای دبستانی و دبیرستانی... در رفته.»
شادی مردم ترکیبی آشکار از رهایی و امید به آینده بود. در میان این سیل جمعیت، خاطرات تلخی نیز تجلی مییافت؛ مانند داستان پسری که با عکس برادر شهیدش که در جریان تظاهرات کشته شده بود، بیانگر هزینههای سنگین این انقلاب بود. در خیابانهای تهران، هرج و مرج شادی دیده میشد: مردم میرقصیدند، یکدیگر را در آغوش میگرفتند و تصاویر شاه را از روی پولها کنده و با شعارهایی نظیر “ممد در به در شد” و پاسخ “ساواک بی پدر شد” شور و هیجان جمعی را فریاد میزدند.
تضاد شادی و اندوه در میان جمعیت
گلابدرهای به ترکیبی غریب از احساسات اشاره میکند که در آن لحظات وجود داشت. در حالی که اکثریت در حال ابراز سرور بودند، برخی نیز همچون زنی که پسرش را از دست داده بود، در میان شادیها به گریه و ناله فرو میرفتند، زیرا با خود زمزمه میکردند: «چرا نرقصم؟ حالا نرقصم کی برقصم - چرا نخندم؟ نخندم باز بشینم گریه کنم؟ واسه چی گریه کنم؟ بسه گریه کردن، بسه اشک ریختن.» اینها زخمهای عمیقی بود که انقلاب بر پیکره خانوادهها وارد کرده بود اما پیروزی، بر همه اندوهها سایه افکنده بود.
- شور و هیجان مردم پس از اعلام خروج شاه از کشور
- حرکت وسایل نقلیه نظامی به دست مردم و رقص و شادی در خیابانها
- داستان پسرکی که عکس برادر شهیدش را در دست داشت و نماد فداکاریها بود
- تبدیل شدن خیابانها به دریایی از جمعیت فرحناک که با شعارها تاریخ میسازند
- روایت سفر به سمت تجریش و مواجهه با سکوت و حضور ناگهانی نیروهای نظامی در جاده
در مسیر حرکت به سمت کاخ نیاوران، روایت دچار پیچش میشود. زمانی که جمعیت به سمت تجریش میرفت، ناگهان سکوت سنگینی حکمفرما شد؛ صدای تیراندازی به گوش رسید و خیابانها خالی از مردم شدند و به جای شور و هیجان، همه جا پر از سربازان ساکن و خاموش بود. این لحظه، نمادی از نگرانی عمیق پس از خروج شاه بود؛ ارتش بدون فرمانده رها شده بود و این ابهام که «چه خواهد شد؟» بر آینده سایه افکنده بود.
«همه نگرانند. همه دلواپساند. همه سراپا پرسشاند. همه پریشانند. همه پرپر میزنند. همه از هم میپرسند چه خواهد شد؟ آقا اگر بیاید؟ آقا باید بیاید. آقا اگر نیاید؟»
در نهایت، رفتن شاه به معنای رها شدن ارتش و ورود به مرحلهای ناشناخته بود که پیروزی انقلاب تنها ۲۶ روز بعد با اعلام بیطرفی ارتش رقم خورد. این گزارشها تصویری کامل از یک دگرگونی عظیم تاریخی ارائه میدهند، جایی که شادی زودگذر با سنگینی مسئولیتهای آینده در هم آمیخت.




