داستان شهری عجیب که مردمش ایستادن را فراموش کردند
کتاب «شهری که مردم آن با زانو راه میرفتند» حکایت جادوگری خودخواه است که مردم شهر را مجبور به راه رفتن روی زانو میکرد تا خودش برتر به نظر برسد.
داستان بازآفرینی شده “شهری که مردم آن با زانو راه میرفتند”
کتاب «شهری که مردم آن با زانو راه میرفتند» اثر محمدرضا سرشار که توسط نشر مهرک به چاپ هفتم رسیده است، داستانی تخیلی درباره شهری غیرعادی و مردمی است که به اجبار حاکم شهر، مشغول زندگی روی زانوها هستند. این اثر ۴۰ صفحهای که بازآفرینی توسط سرشار (با نام مستعار رضا رهگذر) و تصویرگری کاظم طلایی است، داستان جادوگری خودخواه و بیخرد را روایت میکند که برای حفظ حس برتری خود، همه مردم شهر را مجبور به همسطح خود کرده است. شخصیت اصلی داستان، یک جهانگرد است که اتفاقی وارد این شهر شده و از مشاهده زندگی عجیب مردم ساکن بر روی زانوها شگفتزده میشود. او متوجه میشود که ارتفاع تمام خانهها و سبک زندگی مردم مطابق با خواستهی حاکم کوتاه قامت تنظیم شده است.
جهانگرد در تلاش برای درک این وضعیت، با یکی از اهالی شهر ملاقات میکند که از ترس، او را به داخل خانهاش هدایت میکند. در این میان، جهانگرد متوجه میشود که جادوگر حاکم شهر با حسادت و ترس از دیده شدن افرادی بلندتر از خود، دستور داده است که همه شهروندان بر روی زانوها حرکت کنند و خانههایشان نیز کوتاه ساخته شود. این وضعیت نمادی از ظلم و استفاده از قدرت برای سرکوب توانمندیهای دیگران است. زمانی که مأموران جادوگر متوجه حضور یک فرد ایستاده میشوند، جهانگرد به همراه صاحبخانه به قصر جادوگر برده میشوند و جهانگرد به دلیل ایستادن، به قطع پا محکوم میشود.
جهانگرد در پی راهحلی برای نجات خود و شاید تغییر این وضعیت است. یکی از چالشهای دیگر حاکم، عدم رضایت از غذاهاست که موجب مجازات آشپزها شده است. جهانگرد پیشنهاد میدهد که میتواند خوشمزهترین غذا را برای جادوگر پیدا کند و این مأموریت به او فرصتی برای عمل میدهد. سرنوشت نهایی جهانگرد و اینکه او چگونه با این جادوگر خودپسند مقابله میکند، هسته مرکزی داستان را تشکیل میدهد.
- این کتاب به مخاطبان آموزش میدهد که در برابر ظلم و ستمی که جان و مال آنها را تهدید میکند، مقاومت کرده و به دنبال حق و حقیقت باشند.
- جادوگر نمادی از انسانهایی است که به دلیل حسادت و خودخواهی، نمیتوانند توانمندی دیگران را ببینند و تلاش میکنند همه را هم سطح خود پایین بیاورند.
- سبک نگارش کتاب، هرچند در فضای داستانهای کهن است، اما برای نوجوانان بالای ۱۱ سال قابل فهم و شیوا است.
- داستان به چالشهایی مانند قدرتطلبی و عواقب آن برای یک جامعه میپردازد.
- محمدرضا سرشار در این اثر، مفاهیم عمیق اجتماعی را در قالب یک حکایت ساده ارائه کرده است.
«جادوگر خودخواه و بیخرد سعی داشت بدون دیدن توانمندی مردم شهر، آنها را در سطحی پایین آورد که خودش در آن قرار دارد.»
«این کتاب به مخاطب میآموزد که در برابر ظلم کسی که جان و مال و زندگی او را در معرض آسیب قرار داده است، مقاومت کند و خواستار حق و حقیقت باشد.»
در نهایت، «شهری که مردم آن با زانو راه میرفتند» فرصتی است تا خوانندگان نوجوان با مفاهیم مهمی چون شجاعت در برابر استبداد و ارزش واقعی توانمندیهای فردی آشنا شوند. این حکایت به شکلی هوشمندانه نشان میدهد که سرنوشت حاکمان مستبد و خودمحور، اغلب بر خلاف انتظاراتشان رقم میخورد.



