لحظهای که من را تغییر داد: در مورد رابطهام مطمئن نبودم و بعد دوستپسر من در یازده سپتامبر ناپدید شد
نگارنده که کمی لوس بود و دوستپسرش گاهی اوقات بدخلق بود، در آن روز وحشتناک متوجه شد که او تمام چیزی است که میخواهد، وقتی که با انفجار برج جنوبی تنها دو بلوک فاصله داشت.
خاطرهای از یازده سپتامبر و تحول در یک رابطه
این متن روایت تاثیرگذار «لورن شات» از تجربهی شخصیاش در روز حملات یازده سپتامبر ۲۰۰۱ در نیویورک است و اینکه چگونه این واقعه دیدگاه او را نسبت به رابطهاش با نامزدش، «کریس»، برای همیشه تغییر داد. لورن و کریس آشنایی خود را در سال ۱۹۹۷ در یک میخانه دانشگاهی در آکسفورد آغاز کردند. با وجود تفاوتهای شخصیتی و پیشینههای خانوادگی متفاوت، رابطه آنها با وجود دوری جغرافیایی (لورن در کارولینای شمالی، کریس در لندن) ادامه یافت. لورن پس از فارغالتحصیلی به لندن رفت تا نزدیکتر باشد و سپس برای کار در حوزه نشر به نیویورک مهاجرت کرد و کریس نیز یک سال بعد برای کار در یک بانک آمریکایی به او پیوست. آنها زندگی مشترک خود را در منهتن آغاز کردند، اما لورن اذعان میکند که همچنان در حال “فهمیدن رابطه” بودند. او که قلبش را بروز میداد، در مقابل کریس که رفتاری «سخت و خاموش» داشت، گاهی اوقات احساس عدم قطعیت میکرد؛ لورن از خانوادهای متوسط در غرب میانه آمریکا میآمد، در حالی که کریس با مادر مجردش در حومه منچستر بزرگ شده بود و شرایط مالی آنها گاهی سخت بود.
در صبح روز ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، لورن در آپارتمان خود در منطقه فلت آیرون بود و اخبار اولیه انفجار در مرکز تجارت جهانی را میشنید. کریس در آن لحظه، در دفترش در وال استریت، تنها دو بلوک با برج جنوبی فاصله داشت. پس از برخورد اولین هواپیما، کریس و همکارانش برای دیدن وضعیت بیرون رفتند. در ساعت ۹:۰۳ صبح، زمانی که دومین هواپیما به برج جنوبی برخورد کرد، کریس شاهد انفجار تنها دو بلوک دورتر از خود بود و مجبور به فرار شد. لورن ساعتها نتوانست با او تماس بگیرد، در حالی که دود ناشی از فروپاشی برجها را از پشت بام محل سکونتشان میدید.
“فقط به خاطر تفاوت دو بلوک در شهر، میتوانستم تمام کریس را از دست بدهم: آن فرورفتگی دندان دوستداشتنیاش و تمایلش به رئیس بودن؛ جنبه شیرین و بامزهاش، و بیزاری غرغرویش از لباسهای فانتزی.”
هنگامی که کریس پس از چند ساعت، در میان بازماندگانی که از منهتن پایین میآمدند، با لباسهای پوشیده از گرد و غبار و بوی فلز سوخته به خانه بازگشت، لورن در آغوش او احساس امنیت کرد. آن شب، هنگام تماشای اخبار و تمرکز بر عاملان حملات، این حس مالکیت شدید و خشمگینانهای در او شکل گرفت: “چگونه جرأت کردند او را از من بگیرند؟” او در آن خشم، خلأ از دست دادن او را دید. این لحظه باعث شد که عشق او به کریس، خوب و بد هر دو، به چیزی مقاوم و استوار تبدیل شود.
- این واقعه به لورن نشان داد که عشق میتواند “بدوی و غریزی” باشد.
- پس از آن روز، رابطه آنها با یک حس اطمینان همراه شد که فراتر از تحلیلهای رفتاری بود.
- آنها در سال ۲۰۰۳ ازدواج کردند و لورن تصمیم گرفت دیگر وضعیت رابطه را موشکافی نکند.
- در برابر بیماریهای جدی، استرسهای مالی و فشارهای زندگی، این باور ثابت ماند: او مال من است و من همیشه او را نگه خواهم داشت.
- شوک و غبار ناشی از حملات، رابطه آنها را از یک مسیر نامطمئن به یک تعهد نیرومند و غیر قابل مذاکره تبدیل کرد.
این تجربه، مرز بین عشق سطحی و تعهد عمیق را برای نگارنده مشخص کرد. وقایع یازده سپتامبر، هرچند فاجعهبار، نقطهعطفی بود که ارزش وجود کریس در زندگی او را به شکلی غیرقابل انکار تثبیت کرد. این احساس که او را در آستانه از دست دادن قرار گرفته است، عشق را از تلاشی برای «فهمیدن» به یک تعهد زیستی تبدیل کرد.

